تبليغاتX
!توهمانی که می اندیشی
... تعبير خواب
 

خواب دیده است

تصليب مسیح را

میان سجاده ای خالی از دعا

و خوشحال حكيمي

که تعبیر می کند

خواب های دخترانه را

                       *

فردا دوباره

ظهور مي كند مسيح

از دامن مريم هاي مذكر.

                       ***

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 18:15 توسط مهران |

 

چشمك بزن كه سالها

 

نقش انتظار تو را

 

در آسمان تنهائي ام

 

به استمرار كشيده ام

 

كه بيايي

 

كه بخندي

 

كه من تنها نباشم .

|+| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 20:33 توسط مهران |

بي صدا بر من ببار

كه چشمهايم پر از غوغاي تنهائي اند

سكوت اين بار شايد

تسكين رويش برگهاي پائيزي ام باشد.

|+| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 20:22 توسط مهران |

 

كربلا در كربلا

 

 

مي ماند اگر

 

 

زينب نبود.

 

 

 

السلام عليك

 

 

 

ياثارالله

|+| نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 21:14 توسط مهران |

نمی خواهم غزل بسرایم(لطفا نقد بفرمائید)
 

نیرنگ میزنند

سایه هایی که

به تنهاییم چنگ می زنند

رنگ می بازم دو باره زود

در برابر عشق

این حس فریب خورده ی حسود

می رقصم و می بازم

ولي چه سود؟

به چشم ساده ی دلم

سایه ی کمرنگ می زنند

رنگین کمان  نیستم 

ورنگهای زندگی

سایه روشنم را

به سادگی ام انگ می زنند

چراغ ندارم 

چشم تو چراغ خانه ام بود!

حالا به شیشه ی چشمم

بر چسب شبرنگ می زنند.

                                     ¤¤¤

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:4 توسط مهران |

.....تیک
 

...تیک

مرا به خاطر بسپار

من پسورد یک آی دی گمشده ام

در سیاه بازار وبلاگهای شلوغ...

ودرج كن در پيوندهاي روزانه ات

زيرا بروز نشده ام

هيچگاه از ترس شب

                             ¤¤¤

(نقد کنید لطفا)

|+| نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 1:40 توسط مهران |

نقل قول
 

 فرقی نمی کند

 گودال کوچکی باشی یا دریایی عظیم.

 زلال که باشی

 آسمان در توست.

|+| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 20:16 توسط مهران |

نقل قول

 

وقتی وارد توفان های زندگی می شیم

 می پرسیم خدا کجاست؟

می خوام بگم که او کجاست:

او در پس پرده در حال تهیه ی یک رنگین کمان است

 

|+| نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 20:12 توسط مهران |

 

من تمام شامگاه را در دریا بوده ام

بر پشت لاک پشتی از عصر یونس

ومن با دریا همبستر شدم

درحالیکه پریان باستان

اندام نیلو فرین مرا تزکیه می کردند

ونی لبکهای کوچکم را با بوسه هایشان تزئین

 می دادند

این چشم گریان یادگار ملکه مرجانهاست

واین پرهای نامرئی

عوض اندام زمینی من است

که میان پریان گرسنه افکندم

                                  ¤¤¤

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 15:58 توسط مهران |

7%
 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت وجهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

((تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر 7% ارسال کنید
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم

_

|+| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 2:51 توسط مهران |